دنياي بي انتها

منوي اصلي
صفحه اصلي
پروفايل مدير
عناوين وبلاگ
آرشيو وبلاگ
پست الكترونيكي

درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید
آرشيو
مرداد 1392
آبان 1391
مهر 1391
شهريور 1391
مرداد 1391
تير 1391
خرداد 1391
ارديبهشت 1391
فروردين 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
نويسندگان
دنيا رضائي
کد هاي جاوا

ورود اعضا:


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وب سایت:
 

بازدید امروز : 49
بازدید دیروز : 21
بازدید هفته : 86
بازدید ماه : 83
بازدید کل : 464888
تعداد مطالب : 247
تعداد نظرات : 214
تعداد آنلاین : 1



زندگي، آرامش و ديگر هيچ  <-PostCategory-> 

 

1-جلوي گريه خود را نگيريد و گه گاهي گريه كنيد.

2-دست كم روزي 15دقيقه را در سكوت بگذرانيد و به نيازهاي واقعي خود و نيز چيزهايي كه داريد فكر كنيد. سكوت عصاره ي آرامش است، با زور نمي توان آن را ايجاد كرد.

3-افراد آرام به خود مي گويند كه براي تغيير گذشته كاري نمي توان كرد، آنگاه از فكر ادامه زندگي لذت مي برند.

4-وقتي احساس مي كنيد كه سرتان پر از فكرهاي جور واجور است و جاي خالي در آن نيست، با قدم زدن، آنها را پاك كنيد.

5-اگر نتوانيد كسي را ببخشيد، افكار خشمگين تان  شما را براي هميشه با اين افراد مرتبط خواهد كرد. شاد كردن ديگران، باعث آرامش مي شود.

6-آرامش را از كودكان بياموزيد، ببينيد كه چگونه در همان لحظه اي كه هستند، زندگي مي كنند و لذت مي برند.

7-از همان كه هستيد راضي باشيد، در اين صورت احساس آرامش بيشتري مي كنيد. 

8-هر چه اكسيژن بيشتري به شما برسد، آرام تر خواهيد شد، خوب است در محل كار و زندگي خود گياهي نگه داريد. 

9-مهم نيست كه با شما مودبانه برخورد كنند يا نه، برخورد مودبانه شما، باعث ايجاد آرامش و احساس خوبي در شما خواهد شد. 

10-سرعت حركت شما با احساس تان رابطه اي مستقيم دارد، آرام راه برويد و حركات بدن خود را آرام تر كنيد، طولي نمي كشد كه آرام خواهيد شد. گاهي مي توانيد براي رسيدن به آرامش، دراز بكشيد، عضلات خود را شل كنيد و به هيچ چيز فكر نكنيد.

11-حركات آرام و صحبت كردن شمرده، احساس آرامش را به جمع منتقل مي كند. آيا تا به حال فرد آرامي را ديديد كه با صداي بلند صحبت كند؟

12-با شوخ طبعي به آرامش خود كمك كنيد.

13-راحتي يكي از عناصر مهم آرامش است، مثل دماي مناسب، صندلي راحت و لباس و كفش راحت. هر چند وقت يكبار ساعت تان را كنار بگذاريد و خود را از فشار زمان نجات دهيد. درآوردن كفش ها به كاهش فشار عصبي كمك مي كند. فشردن يك توپ كوچك، تنش هاي عصبي كه در انگشتان و دست هاي شما متمركز شده اند، خالي مي كند.

 

14-لحظه هاي زيباي زندگي تان را بنويسيد و از آنها عكس و فيلم بگيريد، سپس بيشتر وقت ها آنها را به ياد بياوريد و درباره شان فكر كنيد و لذت ببريد.

 


+ نوشته شده در چهار شنبه 12 بهمن 1390برچسب:,ساعت 12:24 توسط دنيا رضائي |
عشق  <-PostCategory-> 

هيچ چيز نمي تواند بر عشق حكومت كند، بلكه اين عشق است كه بر همه چيز حاكم است.

 


+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:,ساعت 14:49 توسط دنيا رضائي |
رنجش (وين داير)  <-PostCategory-> 

تردیدی نیست در هر رابطه‌ای که پای دو نفر در میان است، بحث و اختلاف‌نظر امری اجتناب‌ناپذیر است. به اعتقاد من در رابطه‌ای که دو طرف درمورد همه چیز اتفاق‌نظر دارند، وجود یکی از آن‌ها غیرضروری است. فردی که از نظر روحی و اخلاقی بیشترین تفاوت را با شما دارد، مناسب‌ترین دوست شماست. به بیانی دیگر، کسی که با رفتار و گفتارش خشم شما را برمی‌انگیزد و تعادل روحی شما به کلی برهم می‌زند، دوست واقعی شما محسوب می‌شود. وقتی تحت تاثیر خشم از کوره درمی‌روید و چراغ عقل‌تان به خمودی می‌گراید، فردی را که مولد و مسبب این خشم است استاد خود در آن لحظه به حساب آورید. آن فرد به شما می‌آموزد که هنور بر اعصاب خود مسلط نیستید و نمی‌دانید چگونه خشم خود را فرو نشانید و صلح و آرامش را به زندگی‌تان راه دهید. در میان گذاشتن احساسات و هیجانات نهانی خویش با دوست، فرزند، محبوب و مادر همسرتان، تنها راهی است که زندگی‌تان را از صلح و آرامش سرشار می‌سازد. این کار را از موضع استقلال و صمیمیت انجام دهید و آنگاه، محو و ناپدیدشدن خشم و رنجش خود را شاهد باشید.


+ نوشته شده در سه شنبه 11 بهمن 1390برچسب:,ساعت 14:33 توسط دنيا رضائي |
وقتی زندگی کردن رو فراموش کنیم ...  <-PostCategory-> 

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم،
سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،
بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم،
سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم،
سپس می تونستم به کار برگردم اما برای بازنشستگی تلاش کردم،
اما اکنون که در حال مرگ هستم،
ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم..


لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدردان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.


برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم ...


+ نوشته شده در دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:,ساعت 15:28 توسط دنيا رضائي |
خاطرات  <-PostCategory-> 

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش
چون بعد رفتنش اینقدر قلب و ذهنت پر خاطرات میشه
کــه نمی تونی
قـــلب و ذهنتـــو به دیگـــری بدی.....

 


+ نوشته شده در یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:,ساعت 13:24 توسط دنيا رضائي |
بلاتكليف  <-PostCategory-> 

تنها باشي
روز
تعطيل باشد
غروب باشد
باران هم ببارد
احساس ميكني
بلاتكليف ترين
آدم دنيا هستي..


+ نوشته شده در یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:,ساعت 11:51 توسط دنيا رضائي |
عاشقانه  <-PostCategory-> 

دوســـت دارم این روي نوک پنجـــــه بلند شدن ها را
و بوســــیدن لب های تـــــــــو را
همان لحظه هایی که تو یک عالمه
مــَــــرد
می شوی
و مــَـــــن یک عالمه زن !!

 


+ نوشته شده در یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:,ساعت 11:36 توسط دنيا رضائي |
اعتماد...  <-PostCategory-> 

عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛
بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری
بعد از چند روز به دوستی
بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای..
اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم
دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم
او که یگانه است و شایسته..


+ نوشته شده در یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:,ساعت 10:20 توسط دنيا رضائي |
وفاداري (ريچارد تمپلر)  <-PostCategory-> 

«...ما پیمان به آخر برده‌ایم! ما گفتیم؛
و با گام‌های مشتاق فرو خواهیم رفت،
با تاجی سرخ در دل تاریکی»

این قطعه‌ای از شعر رابرت بروک به نام تپه است که گمان می‌کنم درباره‌ی دوستی باشد. می‌تواند راجع به چیز کاملاً متفاوتی نیز باشد که مشخص‌کردن آن همواره دشوار است. اما به نظر من درباره‌ی دوستی میان دو دلداده، یا دو رفیق است. درباره‌ی وفادارماندن، پیمان به آخر بردن، اطمینان‌کردن و باورداشتن. می‌تواند درباره‌ی حفظ پیمان به معنایی مذهبی نیز باشد، اما از آنجا که من شعر بروک را خوانده‌ام، گمان نمی‌کنم.
وفادارماندن به معنای انجام وعده‌هایی است که کرده‌اید، رفتن در دل تاریکی با تاجی سرخ، مغرور و بااشتیاق، در کنار دوستان ماندن در هنگامه‌ی گرفتاری، با علم به اینکه کار درستی انجام داده‌اید. شاید این‌ها ارزش‌های قدیمی باشند - افتخار، وفاداری، اعتماد، غرور، حمایت، قابل اطمینان بودن، وابستگی، قدرت و دیدن چیزها از دریچه‌ی ایستادگی و پایداری - اما این موضوع از ارزش‌ آن‌ها چیزی كم نمی‌کند. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که همه چیز را به دور می‌افکند و لذا وفای به عهد، حضورداشتن در آن جایی که وعده کرده‌اید، قابل اتکاء و اطمینان بودن، شما را به شخصی ارزشمند تبدیل می‌کند و این، چیزِ خوبی است.


+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390برچسب:,ساعت 16:44 توسط دنيا رضائي |
زندگي...  <-PostCategory-> 

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی
زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چو شهد
زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است
زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است
زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست
زندگی، شـــوق وصال یار است
زندگی، تکیه زدن بر یــار است
زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است
زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است
زندگی، قطعه ســرودی زیباست که چکاوک خواند
که به وجدت آرد بر ســــرشاخه امید و رجا
زندگی، راز فـروزندگی خورشید است
زندگی، اوج درخشندگـــی مهتــاب است
زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است
زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشق برانگیختن است
زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب،
روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است
زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است
زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق
زندگی گاه شده است که برد بیراهم
زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد


+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390برچسب:,ساعت 11:16 توسط دنيا رضائي |
خوشبختي (كيم وو چونگ)  <-PostCategory-> 

کسی که تنها برای ثروت خود زندگی می‌کند، هرگز نمي‌تواند لذت زندگی واقعی را بفهمد؛ چون طبیعت حرص و طمع مادی، حد و مرز نمی‌شناسد. فرض کنید مردی به مدت طولانی، سخت کار می‌کند و خانه‌ای می‌خرد. با خرید این خانه، او ثروتمندتر می‌شود و تا مدتی خوشحال است. اما کم‌کم به خانه‌های بزرگ‌تر و بهتر در اطراف خود توجه می‌کند و طبیعت حرص و طمع مادی انسانی این است که آن مرد، خانه‌ای بزرگ‌تر و بهتر می‌خواهد. تا آنجایی که این مرد به فکر اموال و دارایی است، هرگز احساس خوشبختی نخواهد کرد. زندگیِ لبریز از نارضایتی و حرص‌ و طمع، لذت نمی‌شناسد. من واقعاً معتقدم هدف زندگی را در جمع‌آوری مال و دارایی نمی‌توان پیدا کرد. به مقدار ثروت و دارایی خود بالیدن، احمقانه است؛ چون معنی این کار این است که شما چیز دیگری برای بالیدن ندارید. اگر چیزی درمورد اموال و دارایی شما وجود داشته باشد که ارزش بالیدن داشته باشد، کیفیت آن اموال و چگونگی استفاده از آن‌هاست، نه میزان و مقدار آن‌ها.


+ نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390برچسب:,ساعت 10:42 توسط دنيا رضائي |
خورشيد  <-PostCategory-> 

برای زنده ماندن دو خورشید لازم است؛
یکی در آسمان و یکی در قلب

 

 


+ نوشته شده در چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:,ساعت 15:36 توسط دنيا رضائي |
زندگي  <-PostCategory-> 

زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید از آن لذت برد.

 

 

 


+ نوشته شده در چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:,ساعت 12:17 توسط دنيا رضائي |
آنتوني رابينز2  <-PostCategory-> 

همواره به دیگران فرصت دوباره‌ای بدهید. به آن‌ها نشان دهید که رفتار خودخواهانه‌‌ شان به این معنی نیست که خودشان نیز خودخواه و مغرورند. تعمیم ‌دادن رفتار دیگران به هویت و شخصیت آن‌ها روابط میان شما و آن‌ها را خدشه‌دار می‌سازد. این باور مرکزی را نیز همواره درنظر داشته باشید که مردم با توجه به درک و شعور، آگاهی و منابعی که در اختیار دارند، بهترین رفتار، پاسخ و واکنش ممکن را از خود نشان می‌دهند. چنانچه از دیگران اشتباهی سر می‌زند که شما را بسیار ناراحت یا عصبانی می‌کند، لحظه‌ای درنگ کنید و به خودتان بگویید او با توجه به درک، شناخت، آگاهی و منابعی که در اختیار دارد، بهترین عملکرد را از خود نشان داده است.
البته نه اینکه آن‌ها هویت و شخصیتی فرومایه یا بی‌بضاعت دارند. رفتار، پاسخ یا واکنش نامتناسب یا نامناسب آن‌ها شاید به این دلیل است که در حالت یا وضعیت احساسی و عاظفی نامطلوبی قرار دارند.
هرگز در این مواقع درباره‌ی خود فرد یا به‌عبارتی شخصیت یا هویت واقعی او قضاوت نکنید و همیشه مثل معروف را به خاطر بسپارید که می‌گوید: «هر چیز را هر قدر که نازک ببرید و ورقه ورقه کنید، باز هم ورقه‌های ایجادشده، هرکدام دورو و دوطرف خواهند داشت.»


+ نوشته شده در چهار شنبه 5 بهمن 1390برچسب:,ساعت 10:23 توسط دنيا رضائي |
زندگي زيباست..  <-PostCategory-> 

زندگی شادی است                                                                 زندگی لذت است                                                                             زندگی عشق است                                                                              زندگی وحدت است                                                                      زندگي يك گوهر است

       زندگي يك روياست

              زندگي آزادي است

                     زندگي زيباست..                   
+ نوشته شده در دو شنبه 3 بهمن 1390برچسب:,

ساعت 14:27 توسط دنيا رضائي |
حكايت شن و سنگ  <-PostCategory-> 
دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.»آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به درياچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجاتیافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:« امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد. » دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:« وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟»مرد پاسخ داد:
« وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی.»

« یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.»
 
ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم.


+ نوشته شده در دو شنبه 3 بهمن 1390برچسب:,ساعت 13:43 توسط دنيا رضائي |
نوشابه خوردن با تو  <-PostCategory-> 

نوشابه خوردن با تو

حتي از رفتن به "سن سباستين" هم زيباتره

تا اندازه اي به خاطر پيراهن نارنجي ايست كه به تن كردي

  شبيه "سن سباستيني" بهتر و شادتري..

البته بخشي از اين هم بخاطر عشقم به توست

در يك بعد از ظهر گرم

بر مي گرديم و به همديگر نگاه مي كنيم و دست بر شانه ي همديگر جلو مي رويم

مانند درختي كه در محيط اطرافش نفس مي كشد..

و تابلوي پرتره اي را مي بينم كه يه نظر مي رسد هيچ صورتي ندارد.. فقط نقاشي ست

ناگهان اين سوال به ذهنم مي رسد كه براي چه نقاشي بايد چنين كاري كند

       به تو نگاه مي كنم و ترجيح مي دهم  كه به جاي همه ي پرتره هاي دنيا

                          فقط و فقط و فقط به تو نگاه كنم

 


+ نوشته شده در دو شنبه 3 بهمن 1390برچسب:,ساعت 11:29 توسط دنيا رضائي |
اقتضاي طبيعت  <-PostCategory-> 

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!
هیچ گاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ...


+ نوشته شده در دو شنبه 3 بهمن 1390برچسب:,ساعت 9:31 توسط دنيا رضائي |
هر روز  <-PostCategory-> 

هر روز برايت رويايي باشد در دست نه در دور دست

عشقي باشد در دل نه در سر

و دليلي باشد براي زندگي نه روزمره گي


+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390برچسب:,ساعت 14:53 توسط دنيا رضائي |
هرگز زود قضاوت نكن..  <-PostCategory-> 

مرد مسني به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالي كه مسافران در صندلي‌هاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد.

به محض شروع حركت قطار پسر ٢۵ ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد.

دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي كه هواي در حال حركت را با لذت لمس مي‌كرد فرياد زد: پدر نگاه كن درخت‌ها حركت مي‌كنند! مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين كرد.

كنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند كه حرف‌هاي پدر و پسر را مي‌شنيدند و از حركات پسر جوان كه مانند يك كودك ۵ ساله رفتار مي‌كرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد: پدر نگاه كن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حركت مي‌كنند!
زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي‌كردند.

باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چكيد.

او با لذت آن را لمس كرد و چشم‌هايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه كن باران مي‌بارد،‌ آب روي دست من مي‌چكد!
زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: ‌چرا شما براي
مداواي پسرتان به پزشك مراجعه نمي‌كنيد؟
مرد
مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر مي‌گرديم. امروز پسر من براي
اولين بار در زندگي مي‌تواند ببيند...


+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390برچسب:,ساعت 11:16 توسط دنيا رضائي |
نفس عميق  <-PostCategory-> 

کاش میشد سردی دل آدم ها رو مثل سردی همین دستها با یه نفس عمیق گرم کرد و یه راهی به قلبشون باز کرد...

 


+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390برچسب:,ساعت 11:10 توسط دنيا رضائي |
فهميده ام كه..  <-PostCategory-> 

فهمــیده ام که یک زلزله ۷ ریشتری تمام مشکلات دیگر زندگی آدم را کم اهمیت می کند.
فهمــیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم.
فهمــیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری.
فهمــیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به عشق ات بگویی "دوستت دارم".
فهمــیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم، آن را به نحو احسن انجام می دهم.
فهمــیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم.
فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند.
فهمــیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم.
فهمــیده ام که بیشتر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند.
فهمــیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک "زندگی خوب"حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند.
فهمــیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد.
فهمــیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام.
فهمــیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری، باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید.
فهمــیده ام که عاشق نبودن گناه است.
فهمــیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست. اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند.
فهمــیده ام که وقتی طرف مقابل داد میزند صدایش به گوشم نمیرسد بلکه از آن رد می شود.
فهمــیده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت.
فهمــیده ام برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی.
فهمــیده ام سخت ترین کار دنیا شناخت انسانهاست و نمی توانی به شناخت تقریبی که از یک فرد چند لحظه قبل داشته ای ۱۰۰% اطمینان و اعتماد کنی.
فهمیده ام که هرآنچه را که می اندیشیم روزی به حقیقت میرسد پس مثبت بیندیشید.
فهمیده ام برای به خطا نرفتن باید عاشق بود. عاشق خدا. عشق تنها چیزیه که اجازه نمیده خلاف نظر معشوق کاری انجام بدیم.


+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390برچسب:,ساعت 10:47 توسط دنيا رضائي |
آزاد كردن كبوترهاي سفيد از سوي عروس و داماد -ايتاليا  <-PostCategory-> 


+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390برچسب:,ساعت 10:27 توسط دنيا رضائي |
معناي عشق واقعي  <-PostCategory-> 
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.  

یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود..

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید: آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.



+ نوشته شده در چهار شنبه 28 دی 1390برچسب:,ساعت 14:21 توسط دنيا رضائي |
پشت سر هر معشوق خدا ايستاده  <-PostCategory-> 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.

و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سخت گیر تر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

+ نوشته شده در چهار شنبه 28 دی 1390برچسب:,

ساعت 9:59 توسط دنيا رضائي |
گاندي  <-PostCategory-> 

یادمان باشد که ،
من می‌‌توانم خوب، بد، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى
و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه
ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا

 

اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى، نامت را انسانى باهوش بگذار.

 



+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,ساعت 14:12 توسط دنيا رضائي |
نيچه  <-PostCategory-> 

در عرصه‌ی موسیقی در ما چه رخ می‌دهد؟ ما باید ابتدا شنیدن یک تم یا ملودی را به‌طور کامل بیاموزیم و آن‌را به ‌صورت یک ‌روح مستقل درک کنیم، تمیز دهیم، محدود کنیم و مجزا سازیم. سپس، باید تلاش کنیم آن‌را به‌ رغم غرابتش، با حسن نیت تحمل کنیم و با شکیبایی و علاقه، بیان آن‌ را بپذیریم. سرانجام، لحظه‌ای فرا می‌رسد که به آن عادت می‌کنیم و آن‌ را انتظار می‌کشیم و فکر می‌کنیم اگر نباشد برایش دلتنگ می‌شویم. از آن لحظه به بعد، این آهنگ بی‌وقفه سحر و حضور خود را چنان بر ما تحمیل می‌کند که به عشاقی متواضع و شیفتگانی سرمست تبدیل می‌شویم و در دنیا چیزی جز آن نمی‌خواهیم.
این وضع تنها در موسیقی مصداق ندارد. ما دوست داشتن هر چیزی را که اکنون دوست داریم به همین شیوه فرا گرفته‌ایم و به‌ خاطر حسن نیت خود، شکیبایی خود، عدالت خود و ملاطفت خود نسبت به چیزهایی که برای ما غریب است، سرانجام پاداش می‌گیریم، زیرا چیزهای غریب به‌ تدریج خود را آشکار می‌سازد و در نظر ما به‌ صورت زیبایی‌های وصف‌ناپذیر و جدید جلوه می‌کند. این قدردانی، پاداش شکیبایی و میهمان‌نوازی ماست. آن کس که خود را دوست دارد، به همین طریق موفق شده است؛ راه دیگری وجود ندارد؛ عشق را نیز باید آموخت.


+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,ساعت 11:47 توسط دنيا رضائي |
جبران خليل جبران  <-PostCategory-> 

عشق، شما را همچون یک دسته‌ی گندم در آغوش می‌کشد
آنگاه شما را می‌کوبد تا از پوسته درآیید و عریان شوید
و در غربال می‌کشد تا رهایی یابید
و آسیابتان می‌کند تا مانند برف سفید شوید
و با اشک‌هایش خمیرتان می‌کند تا نرم گردید
آنگاه شما را به آتش مقدس خویش می‌سپارد،
تا نان مقدس و آسمانی شوید
عشق، این کارها را با شما می‌کند تا اسرار دل‌هایتان را درک کنید،
و با این ادراک پاره‌ای از قلب زندگی گردید
اما اگر بیمناک شوید و تلاش‌تان در عشق، تنها به آسایش و لذت محدود باشد،
پس بهتر است برهنگی‌تان را بپوشانید،
و از خرمن‌گاه عشق بیرون آیید،
و وارد جهانی شوید تا همچنان بخندید،
اما نه با همه‌ی خنده‌هایتان،
و بگریید، اما نه با همه‌ی اشک‌هایتان
عشق چیزی جز خودش نمی‌دهد و چیزی جز از خود نمی‌ستاند

 


+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390برچسب:,ساعت 8:56 توسط دنيا رضائي |
فقط 5دقيقه باشه؟  <-PostCategory-> 

در يك پارك زني با يك مرد روي نيمكت نشسته بودند و به كودكاني كه در حال بازي بودند نگاه مي­كردند. زن رو به مرد كرد و گفت پسري كه لباس ورزشي قرمز دارد و از سرسره بالا مي­رود پسر من است. مرد در جواب گفت : چه پسر زيبايي و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسري كه تاب بازي مي­كرد اشاره كرد.

مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: سامي وقت رفتن است. سامي كه دلش نمي­ آمد از تاب پايين بيايد با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقيقه. باشه ؟

 

مرد سرش را تكان داد و قبول كرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقايقي گذشت و پدر دوباره فرزندش را صدا زد: سامي دير مي­شود برويم . ولي سامي باز خواهش كرد 5 دقيقه اين دفعه قول مي­دهم .مرد لبخند زد و باز قبول كرد. زن رو به مرد كرد و گفت: شما آدم خونسردي هستيد ولي فكر نمي­كنيد پسرتان با اين كارها لوس بشود؟ مرد جواب داد دو سال پيش يك راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه ­سواري زير گرفت و كشت . من هيچ­گاه براي تام وقت كافي نگذاشته بودم. و هميشه به خاطر اين موضوع غصه مي­خورم. ولي حالا تصميم گرفتم اين اشتباه را در مورد سامي تكرار نكنم. سامي فكر مي­كند كه 5 دقيقه بيش­تر براي بازي كردن وقت دارد ولي حقيقت آن است كه من 5 دقيقه بيشتر وقت مي­دهم تا بازي كردن و شادي او را ببينم. 5 دقيقه­اي كه ديگر هرگز نمي­توانم بودن در كنار تام ِ از دست رفته­ ام را تجربه كنم.

 

بعضي وقتها آدم قدر داشته­ ها رو خيلي دير متوجه مي­شه. 5 دقيقه،10 دقيقه ، و حتي يك روز در كنار عزيزان و خانواده، مي­تونه به خاطره­اي فراموش نشدني تبديل بشه. ما گاهي آنقدر خودمون رو درگير مسا ئل روزمره مي­ كنيم كه واقعا ً وقت، انرژي، فكر و حتي حوصله براي خانواده و عزيزانمون نداريم . روزها و لحظاتي رو كه ممكنه ديگه امكان بازگردوندنش رو نداشته باشيم.

 

هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینيد..

 


+ نوشته شده در دو شنبه 26 دی 1390برچسب:,ساعت 15:56 توسط دنيا رضائي |
از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟  <-PostCategory-> 

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر.
پرسیدند: چه کسی؟

بیل گیتس ادامه داد:
سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.
گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید؟!

بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته …
یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛
از او پرسیدم: منو میشناسی؟
گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟
گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.
گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.
جوان پرسید: چطوری؟
گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.
(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)
جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم: هرچی که بخواهی!
اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!
گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟
گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.
پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.


+ نوشته شده در دو شنبه 26 دی 1390برچسب:,ساعت 12:29 توسط دنيا رضائي |
٥ نکته برای اتخاذ بهترين تصمیمات در هنگام آشفتگی  <-PostCategory-> 

 

1) در زمان حال بمانید.

در زمان‌های پرمشغله فکرمان جلوتر از بدن‌مان حرکت می‌کند. اینجاست که خیلی چیزها فراموش‌مان می‌شود، تصادفات و سوءتفاهمات اتفاق می‌افتند، دچار سردرگمی می‌شویم و زمان‌مان هدر می‌رود. ذهن‌تان را به زمان حال برگردانید. درست روی همان کاری که همان موقع می‌خواهید انجام دهید تمرکز کنید.

 

٢) انتخاب‌هایتان را بررسی کنید.

اگر انتخابی پیش روی‌تان نمی‌بینید، از دیگران کمک بگیرید. برای پیدا کردن جواب درست از خودتان سوالات درون نگرانه بپرسید تا همه چیز برای‌تان شفاف شود. در زیر به چند نمونه از این سوالات اشاره می‌کنیم:

ـ آیا این انتخاب من را به سوی آینده‌ای بهتر سوق می‌دهد یا همچنان در گذشته نگهم می‌دارد؟

ـ آیا این انتخاب دستاوردهای طولانی مدت برایم دارد یا فقط سود کوتاه مدت نصیبم می‌کند؟ 
ـ آیا به خاطر خودم این تصمیم را می‌گیرم یا فقط می‌خواهم دیگران را خوشحال کنم؟

 


٣) به بصیرت خود گوش کنید.  

آیا این تصمیم از روحم نشات می‌گیرد یا نفسم؟ آیا ناشی از قوه ذهنم است یا دلم؟ این سطح هوشیاری‌تان را بالا می‌برد شما را از تحت کنترل بودن به اعتماد می‌رساند. زمزمه‌های تحلیل‌گرایانه ذهنتان را وقتی پیام اصلی را گرفتید ساکت کنید و آن وقت خواهید فهمید که بصیرت‌تان هیچوقت اشتباه نمی‌کند.

 

 

٤) جوانی را از سر بگیرید.

لحظه‌ای آرام بایستید، نفس عمیق بکشید و گوش کنید، آرامش بگیرید و دوباره جوان شوید. ازآنجا که ظرفیت انرژِی ما با استفاده بیش از حد یا استفاده کم از بین می‌رود، باید مصرف انرژی‌مان را با تجدید انرژی مداوم متوازن کنیم. با شادابی و تازگی تصمیم بگیرید نه با خستگی.

 


٥) درمورد مسائل مهم جسورانه عمل كنيد:
وقتی متوجه شدید که تصمیم درست نیازمند عملی جسورانه است، مطمئن باشید که از عهده آن بر می‌آیید. تصمیمات درست همیشه تصمیمات ساده‌ای نیستند.



+ نوشته شده در دو شنبه 26 دی 1390برچسب:,ساعت 10:59 توسط دنيا رضائي |
دنيا..  <-PostCategory-> 

آغاز با خدا
پایان بی خدا
پیدا نمی کند

    در زندگی سقوط
    راحت تر از صعود
    انجام می شود

از این همه گناه
تنها به عاشقی
اقرار می کنم

         از ناخدا شدن
         تا با خدا شدن
         بسیار فاصله است

هر شک به ابتدا
با شک به انتها
همراه می شود

                     تغییر سرنوشت
                      از حدس سرنوشت
                        همواره بهتر است

در لحظه ی کمال
سرتاسر جهان
بی نقص و کامل است

              خوشبختی از قضا
              با بخشش و عطا
              تکثیر می شود

بی رنج اشتباه
انسان به اکتشاف
هرگز نمی رسد

         تدبیر غربیان
          با عشق شرقیان
            ترکیب می شود

هر شعر تازه ای
با حرف تازه ای
آغاز گشته است

                        از اولین اذان
                        تا آخرین نماز
                        یک عمر فاصله ست

هر اشک آسمان
در جستجوی گل
از دیده جاری است

در اوج آسمان
آرامش بزرگ
همواره حاکم است

              با اختراع پول
              خوشبختی بشر
              دشوار گشته است

هر کسب نعمتی
با حذف نعمتی
آغاز می شود


                         در شهر عاشقان
                          عاشق تر از خدا
                            پیدا نمی شود

هر عصر تازه ای
با دید تازه ای
آغاز می شود

بی فتح روح خویش
هرگز به فتح غیر
قادر نمی شویم

                   بی حق انتخاب
                   زیباترین بهشت
                   قعر جهنم است

بی باور طلوع
افسانه ی غروب
زیبا نمی شود

در راه نادرست
برگشتن درست
اوج شهامت است

                          دنیای عاشقان
                        با جذر و مد عشق
                         ویران نمی شود

ارابه های عشق
از وادی جنون
باید گذر کنند

                         در قلب عاشقان
                          یک غایب بزرگ
                           همواره حاضر است

از سرزمین عشق
هرگز مسافری
هجرت نکرده است


+ نوشته شده در دو شنبه 26 دی 1390برچسب:,ساعت 10:26 توسط دنيا رضائي |
بيخودي خنديديم  <-PostCategory-> 

بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم

بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم

و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
و به آب سنگ زدیم

ما به هر دیواری
آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم
یک نفر با ماهست

ما زمان را دیدیم
خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم
شب زیبایی هست!

بیخودی پرسه زدیم
صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم
سهممان کم نشود

ما خدا را با خود
سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم

بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم
بیخودی پرسیدیم
حال همدیگر را
که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم
از بیان غم خود
و تصور کردیم
که شهامت داریم

ما حقیقت ها را
زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم
که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای
حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم
ما که را گول زدیم ؟


+ نوشته شده در دو شنبه 26 دی 1390برچسب:,ساعت 9:27 توسط دنيا رضائي |
آنتوني رابينز  <-PostCategory-> 

ارزش‌های مشترک، اساس روابط صمیمانه را تشکیل می‌دهد. اگر بین ارزش‌های دو فرد همبستگی موجود باشد، روابط آن‌ها پایدار خواهد بود، اما اگر ارزش‌های موردنظر آن‌ها کلاً متفاوت باشد، احتمال روابط پایدار و هماهنگ بین آن‌ها کم است. البته کم پیش می‌آید که دو نفر، ارزش‌های کاملاً یکسان یا به‌کلی متفاوت داشته باشند. ازاین‌رو، انجام دو کار، ضرورت دارد. اول اینکه ارزش‌های مشترک را مشخص سازیم و از آن‌ها به‌عنوان پلی استفاده کنیم تا ارزش‌های غیرمشترک را به هم ارتباط دهیم. دوم اینکه مهم‌ترین ارزش‌های طرف مقابل را درنظر بگیریم و به آن‌ها احترام بگذاریم و سعی کنیم آن‌ها را تأمین کنیم. اساس ایجاد روابط قوی و صمیمانه این است، چه درمورد شغل و تجارت باشد و چه درمورد روابط شخصی و خانوادگی.


+ نوشته شده در چهار شنبه 21 دی 1390برچسب:,ساعت 9:16 توسط دنيا رضائي |
زندگي  <-PostCategory-> 

آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست


+ نوشته شده در دو شنبه 19 دی 1390برچسب:,ساعت 13:27 توسط دنيا رضائي |
هاينريش هاينه  <-PostCategory-> 

 

دلا، دلا غمین مباش و

تقدیرت را تاب بیاور
بهارِ نو، دوباره باز پس می‌دهد،
هرچه را که زمستان از تو ربود
.

و چه بسیار که بهرِ تو مانده است
!
و چه زیباست، جهان هنوز
!
دلا، هر چه خوشش می‌داری
همه را، همه را می‌توانی دوست بداری

 


+ نوشته شده در دو شنبه 19 دی 1390برچسب:,ساعت 9:37 توسط دنيا رضائي |
امروز  <-PostCategory-> 


امروز شروع كن، با هر كس كه به او برمي خوري جوري رفتار كن كه گويي، ديگر هرگز فرصت ملاقات ايشان را نخواهي داشت.

محبت، مهر و درك و توجه خود را به ايشان نيز تعميم بده، بدون هيچ چشمداشتي براي قدرداني. 

زندگي ات هرگز مانند گذشته نخواهد بود.

امروز روزي نوست. بسياري اين روز را درخواهند يافت. بسياري آن را سرشار خواهند زيست. چرا تو از آنان نباشي؟

            


+ نوشته شده در یک شنبه 18 دی 1390برچسب:,ساعت 10:52 توسط دنيا رضائي |
رد پا  <-PostCategory-> 

مهم نیست کف پات رو شسته باشی یا نه ! حتی مهم نیست  که کف پات نرمه یا زبر ! مهم اینه که وقتی پات رو تو زندگیه کسی میزاری و از زندگیش عبور می کنی ٬ وقتی که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند ٬ انقدر اون رد پا خواستنی باشه که به کسی اجازه نده  پاهاش رو روی رد پات بذاره . بتونه با نوک انگشتاش دور تا دور جای پات رو لـــمس کنه و لبخند بزنه . بتونه مثل بچه ها ٬ انگشتاش رو بزاره رو جای انگشتای پات و چ ش م هاشو ببنده و حس کنه که هنوز داری راه رفتن یادش میدی ..

 

 


+ نوشته شده در شنبه 17 دی 1390برچسب:,ساعت 9:57 توسط دنيا رضائي |
لبخند  <-PostCategory-> 

لبخند بزن
بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا
و بدان که همین دنیا روزی آن قدر شرمنده می شود
که به جای پاسخ به لبخندهایت
با تمام سازهایت می رقصد
باور کن
..


+ نوشته شده در چهار شنبه 14 دی 1390برچسب:,ساعت 16:42 توسط دنيا رضائي |
اگر ... (دكتر علي شريعتي)  <-PostCategory-> 

اگر دروغ رنگ داشت؛
هر روز شاید،
ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،
و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود
.

اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛
عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند
.

اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛
محال نبود وصال
!
و عاشقان که همیشه خواهانند،
همیشه می توانستند تنها نباشند
.

اگر گناه وزن داشت؛
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،
خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،
و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم
.

اگر غرور نبود؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،
و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گهگاهمان،
جستجو نمی کردیم
.

اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،
حبس نمی کردیم
.

 

 

اگر خواب حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم
.
هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛
ولی گنج ها شاید،
بدون رنج بودند
.

 

 

اگر همه ثروت داشتند؛
دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
.
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛
تا دیگران از سر جوانمردی،
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
.
اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،
اگر همه ثروت داشتند
.

 

اگر مرگ نبود؛
همه کافر بودند،
و زندگی، بی ارزشترین کالا بود
.
ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید
.

 

اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم
...
اگر عشق نبود؛

 

 

 

اگر کینه نبود؛
قلب ها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
.
اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،
من بی گمان،
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
.


 

آنگاه نمیدانم ،
به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟

 

 



+ نوشته شده در چهار شنبه 14 دی 1390برچسب:,ساعت 10:56 توسط دنيا رضائي |
مطالب پيشين
» نقطه آغاز
» از طرف دوست عزیزم : عقیل خالقی
» احمد شاملو
» يك عاشقانه ي آرام - نادر ابراهيمي
» رسول یونان
» سکوت
» پاییز و آسمان ابرییش
» یادت باشد
» گاه بی ما ..
» پاییز
» دوباره
» گابریل گارسیا مارکز
» دوستت دارم..
» یه آدم هایی..
» فقط با تو..
» پائولو کوئلیو
» هريت بيچر استُو
» ترسیم نقش بر قالی زندگی( عرفان نظر آهاری )
» واژگان دل
» پائولو کوئیلو
» ویکتور هوگو
» لب
» اولین دیدار
» بگو دوستت دارم...
» فقط عاشقا بخونن♥♥
» قرارداد ها
» همیشه باید کسی باشد..
» مرد باش
» سه راه
» تقصیر من بود..
» عاشقت خواهم ماند..
» دلم برای کسی تنگ است.. (حمید مصدق)
» مرا ببوس
» لب
» چشمانت
» خوشبختی.
» می نویسمت
» روزمره گی
» ..
» چه کسی تو را به خاطر خودت دوست دارد؟
» قصر عشق من و تو
» زندگی می کنم..
» اگر می دانستی چقدر دلتنگ تو هستم..
» اسارت
» بهشت
» عشق
» اگر می دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می بینم...
» تنهائی


موضوعات
سخن بزرگان
عاشقانه
زندگي
ايمان
شعر
پيوندها


زیرنویس فیلم عاشقانه subf2m جغرافیای کوچک من Best Music center کشتی کج NEGARIN PAINTING GALLERY love پیکسها / جدیدترین عکس های بازیگران ایرانی b0y ill اخبار بیا تو 2 موزیک شوهر میییییخوام ! دل باخته گود موزیک موزیک خوب دانلود موزیک و اهنگ های روز .:تک درخت عشق:. بی خیـــــــــــــــال دنیا چیستانستان پسرک تنها عاشقانه ها » آهنگ پیشواز این منم خسته و تنها در این کلبهء تنگ ••▪▪••●●* ...همه هستی من...*●●••▪▪•• زیباترین هدیه قصر كاغذي... سکوت 110133 کلبه ی عاشقان موزیک جدید دنیای نقره ای دل نوشته های پرنده مهاجر تنهای متفاوت welcom جدیدترین آهنگهای ایرانی دغدغه های جَوُنا مهدي موعود دل نوشته های یک دیوانه همه جوره .... .‏§‏*لب تو لب‏*‏.‏*‏‏§‏ روستای تاریخی هنجن وب سايت كردها جنگ نرم يا سنگر نت ضد دخترا_پسری بیا2 کرمان جوان دختـــران آفتاب در حسرت اما...!! زنان بدون مرز به كلبه ي كوچك من خوش آمديد ازدست عزیزان چه بگویم گله ای.... عشق رویایی مد زیبایی و... احساس برتر ܓܨღ سمــــ♥ــانــــ♥ــــه ღܓܨ دل نوشته های پرنده مهاجر بهترین ها چشم انتظار سکـــــــــــــــــــــــو ت بازیگران لاتين مشاوره حقوقي انواع مطالب خواندنی دختر ايروني انجمن جلو افتادگان ذهني دانشگاه ازاد خميني شهر-اصفهان رمان و شعر قاب زيباي پنجره قند و عسل عاشقانه ها عاشقيزم من او ندارم دخترك تنها درد دل و ترانه زندگي دوباره كلام ناب ترين هاي من و همسرم عشق يعني انتظار ✔ یادداشت هـای فوق سرّی ✔ اين منم خسته و تنها (پسرك تنها) تراختور اف سي به نام خداوند مهر آفرين هر چه مي خواهد دل تنگت بگو ساحل نشين اشك دختر شاه پريون خون آبي دهكده غمها كلام ღ بـهـتـریـن شـعـرهــایی که خــونـدم ღ خون آبي سيبي بچين حوا بگذار از زمين هم بيرونمان كنند.. منو تنها من عشق من دوست دارم کیت اگزوز زنون قوی چراغ لیزری دوچرخه
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان دنياي بي انتها و آدرس donyaye-donya.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی

پيوندهاي روزانه

کیت اگزوز ریموت دار برقی
ارسال هوایی بار از چین
خرید از علی اکسپرس
مستر قلیون

 

فال حافظ

جوک و اس ام اس

قالب های نازترین

زیباترین سایت ایرانی

جدید ترین سایت عکس

نازترین عکسهای ایرانی

طراح قالب

Power By:LoxBlog.Com & NazTarin.Com