شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند و بخند که خدا هنوز آن بالا با تـوست
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم" حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد..
چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست..
خوشبختی احساسی درونیست که با بدست آوردن نداشته ها حاصل نمی شود
خوشبختی مستقل تر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود ِ چیزی شود
و هنگامی حاصل می شود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید
اگر روزی توانستید از خودتان با تمام گند هایی که میزنید راضی باشید
خوشبختی در شما استمرار پیدا میکند ... و هر لحظه برای شما زیباست
حتی دردهایتان را دوست دارید
زیرا دردهایتان بیشتر از هر چیزی به درونتان تعلق دارند ...
دردهایتان را به آغوش می کشید که بوی اصالت میدهند
و زیباتر از این نخواهد بود
که خوشبختی را با واقعیت ها تجربه کنید نه با رویاهای نافرجام
همه چیز از خواستن شروع می شود
خواستن، غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است
همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد،
اینجاست که خواستن، قدرتش را به رخ می کشد ...
مشکل انسان ها در خواستن ِ نداشته هایشان نیست
مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست ...
اینجاست که احساس خوشبختی مقطعی می شود
به محض اینکه شما چیزی را دیدید که داشتنش را میخواهید
خوشبحتی تبدیل به احساسی می شود که تا آن را بدست نیاورید از آن محرومید
و اینجاست که حسادت رخ میدهد
حسادت مفهومی لحظه ایست که در یک لحظه در ناخود آگاه شما جوشش میکند
و شما را ملزم به تصاحب میکند
حسادت یعنی تشخیص چیزی که دیگران دارند و شما ندارید
اما میخواهید داشته باشید
در حسادت، مشکل شما نداشته های دیگران نیست،
بلکه داشته هایی است که آنها دارند و شما ندارید
به عنوان مثال شما هیچوقت برای داشتن یک سیاره حسادت نمیکنید،
زیرا دیگران هم سیاره ندارند
خیلی مهم است که بدانید میزان حسادت به میزان ارزشی است، که شما برای دیگران قائلید
تا مادامی که در درون شما به همان اندازه که حواستان به دیگران هست
به خودتان نیست، حسادت رخ می دهد
زیرا حواس ِ چندگانه ی بشر ذاتا عاشق جستجو است.
و نسل ما را از کودکی طوری بار آورده اند
که بیشتر در دیگران جستجو کنیم تا خودمان
اینگونه است که به چشم خود با بهترین هایمان نمی آییم
اما مراقبیم دیگران با چه چیزهایی به چشممان می آیند
تا مادامی که دنیایمان درگیر بدست آوردن ِ داشته های دیگران است
هیچگاه احساس خوشبختی در ما متولد نمی شود
زیرا همیشه در هر سطحی که باشیم یا هر چقدر از دیگران به دست آورده باشیم
باز هم چیزی هست که نداشته باشیم
و دوباره درگیر تصاحب میشویم و تا بدست نیاوریمش آرام نیستیم ...
و این چرخه ی باطل ادامه دارد
سخت است باور اینکه یک انسان میتواند خودش را با نداشته هایش بپذیرد
انسان تا وقتی خود را کشف نکرده، از خود لذت نمی برد و
تا مادامی که از خود لذت نبرد نمی تواند به خودش قناعت کند
تا وقتی هم که نتواند به خودش قناعت کند، جواب سوال هایش را در دیگران میجوید
آنهم چه دیگرانی ؟ که همه شبیه خودش گم کرده ای دارند ...
که هیچ گاه پیدا نمی شود
نیت ها، نقش بزرگی در احساس رضایت دارند
شما درس نمی خوانید که به دانشگاه بروید تا از دانشگاه رفتن ِ خودتان لذت ببرید
شما درس میخوانید که دانشگاه بروید تا از دیگران عقب نمانید
شما زیباترین لباستان را در مهمانی به خاطر این تن نمیکنید که خودتان از خودتان لذت ببرید
شما زیباترین لباستان را میپوشید که دیگران از آن لذت ببرند
و این لذت را با تعریف هایشان به شما انتقال دهند
شما 3 سال سخت کار نمی کنید تا ماشینی را بخرید
که در رویایتان همیشه پشتش نشسته اید
شما کار میکنید تا ماشینی را بگیرید که دیگران به شما القا کرده اند فوق العاده است
شما آنقدر در دیگران حل شده اید که تمام نیت هایتان وابسته به تفکر، نگرش،
زندگی و ارزش های آنهاست
طبیعی است که شما حتی اگر اول هم باشید خیلی احساس خوشبختیتان دوام نمی آورد
زیرا همیشه در هر چیزی، بالای داشته های شما وجود دارد
.
.
باید باور کرد احساس زیبایی در زندگی به درون شماست.
آن وقتها که در خانوادهای پرجمعیت پرورش مییافتم، همیشه زیر خط فقر بسر میبردیم. غذا کم بود، فضا فقط به اندازهی خانواری با نصف جمعیت ما وجود داشت و اغلب، لباس کهنه و کوچکشدهی بزرگترها را میپوشیدیم. باوجوداین، نه تنها دوام آوردیم، شکوفا هم شدیم. یقین داشتم کسانی هم هستند که بیشتر از ما دارند، ولی امنیتی که عشق ارزانی ما میکرد، پاداشی درخور بود. ما همدیگر را داشتیم. هرگز احساس تنهایی نمیکردیم. شوخطبعی و دستپخت جادویی مامان را هم داشتیم؛ هرگز نخواهم فهمید که با آن مواد اندک چطور آن غذاهای معرکه را میپخت. خونگرمی و مهارتهای باغبانی بابا بود؛ هنوز در عجبم که آنهمه محصول را چطور از یک وجب زمین بهدست میآورد. عشق همواره حاضر بود تا به مدد آن با هر کمبودی سر کنیم. مهمتر از همه، همهی ما به بصیرتی عمیق دست یافتیم تا به واسطهی آن، نیاز اصلی و واقعی و حقیقی را بشناسیم. عشق ما هر قدر هم که قوی باشد، نمیتوان تنها بود و عشق ورزید.
آن نوع از عشق که فراتر از بدن و جسم ماست هنگامی ظهور می کند که با تمام وجود - و نه تنها با جسم خود - به معشوق عشق بورزیم.
این عشق برتر تنها هنگامی خود را نشان می دهد که با فکر و ذهن و قلب و روح خود به فکر و ذهن و قلب و روح معشوق عشق بورزیم سپس تمامی سلول های بدن ما از عشق به معشوق خواهد لرزید.
این همان عشقی است که در ایثار و از خودگذشتگی نهفته است.
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميده که هيچ زندگي نکرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود، پريشان شد. آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
داد زد و بد و بيراه گفت!(فرشته سکوت کرد) آسمان و زمين را به هم ريخت!(فرشته سکوت کرد) جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت!(فرشته سکوت کرد) به پرو پاي فرشته پيچيد!(فرشته سکوت کرد) کفر گفت و سجاده دور انداخت!(باز هم فرشته سکوت کرد) دلش گرفت و گريست به سجاده افتاد.
اين بار فرشته سکوتش را شکست و گفت: بدان که يک روز ديگر را هم از دست دادي! تنها يک روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن.
لابلاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کاري ميتوان کرد...؟ فرشته گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است و آن که امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نميآيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن.
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حرکت کند ميترسيد راه برود! نکند قطرهاي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد، بعد با خود گفت وقتي فردايي ندارم، نگاه داشتن اين زندگي جه فايده اي دارد؟ بگذار اين يک مشت زندگي را خرج کنم.
آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سرو رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد و ميتواند..
او در آن روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد، اما... اما در همان يک روز روي چمنها خوابيد، کفش دوزکي را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نميشناختنش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگي کرد، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود.
گل آفتابگردان را گفتند:
چرا شبها سرت را پایین می اندازی؟
گفت : ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم
به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند ...
همه ما در خانه و خانواده خود شاهد بوده و هستيم كه كودكان هميشه و هر لحظه از خنده براي ابراز شادي خود استفاده ميكنند. اما به مرور زمان كه بزرگتر ميشوند گويا اين صفت و اين خاصيت فوقالعاده را فراموش ميكنند. گويا در كودكي، همه ما باور داريم كه زندگي، خود اتفاقي شاد است. به همين دليل در حالي كه بچهها و كودكان راههاي زيادي براي نشان دادن شادي و خوشحالي خود دارند اما همگي معمولا از خنديدن براي ابراز اين شادي استفاده ميكنند.
تحقيقات نشان ميدهد كه تا وقتي كودكيم (تا سنين حدود پيش دبستاني) روزانه 300 مرتبه ميخنديم ولي وقتي بزرگتر ميشويم، به عنوان يك بزرگسال تنها روزي 15 دفعه خنده بر لبهاي ما مينشيند. كودكان استاد هنر شاد بود هستند؛ علت اين را هم بايد در اين نكته جستجو كرد كه از نگاه بچهها، آنها هر چه ميخواهند دارند و نگران نداشتههاي خود نيز نيستند. آنها وقتي پدر و مادر خود را ميبينند، شاد ميشوند و ميخندند، از ديدن غذاي خود خوشحال شده، لبخند ميزنند و ميخندند، از بازي كردن با يك توپ كوچك و ساده شاد ميشوند و باز هم ميخندند و در يك كلام، آنها در تمام زندگي كودكانه خود شاد هستند.
كاهش ميزان خنده از كودكي تا بزرگسالي نشان ميدهد كه ما رشد كردهايم و بزرگ شدهايم، ما همه در بزرگسالي نگران چيزهاي گوناگون هستيم، و به اين دليل كمتر و كمتر ميخنديم و ديگر به اندازه يك كودك 2 ساله شاد نيستيم. در كنار مساله نگرانيهاي ما در طول زندگي، سوالهايي اساسي هم مطرح هستند؛ مثل اينكه ما توانايي خنديدن را چه طور از دست ميدهيم؟ آيا واقعا اين توانايي را در طي دوران زندگي و بتدريج از ياد ميبريم؟ و چه كارهايي بايد انجام دهيم تا دوباره بخنديم و شاد باشيم؟
اهل فن معتقدند كه خنديدن عامل مهمي براي شاد بودن در زندگي است؛ پس ارزش آن را دارد كه بيشتر و بيشتر در انجام آن سعي و كوشش كنيم. كودكان با لبخندها و خندههاي هميشگي خود به ما ياد ميدهند كه شاد باشيم.
تردیدی نیست در هر رابطهای که پای دو نفر در میان است، بحث و اختلافنظر امری اجتنابناپذیر است. به اعتقاد من در رابطهای که دو طرف درمورد همه چیز اتفاقنظر دارند، وجود یکی از آنها غیرضروری است. فردی که از نظر روحی و اخلاقی بیشترین تفاوت را با شما دارد، مناسبترین دوست شماست. به بیانی دیگر، کسی که با رفتار و گفتارش خشم شما را برمیانگیزد و تعادل روحی شما به کلی برهم میزند، دوست واقعی شما محسوب میشود. وقتی تحت تاثیر خشم از کوره درمیروید و چراغ عقلتان به خمودی میگراید، فردی را که مولد و مسبب این خشم است استاد خود در آن لحظه به حساب آورید. آن فرد به شما میآموزد که هنور بر اعصاب خود مسلط نیستید و نمیدانید چگونه خشم خود را فرو نشانید و صلح و آرامش را به زندگیتان راه دهید. در میان گذاشتن احساسات و هیجانات نهانی خویش با دوست، فرزند، محبوب و مادر همسرتان، تنها راهی است که زندگیتان را از صلح و آرامش سرشار میسازد. این کار را از موضع استقلال و صمیمیت انجام دهید و آنگاه، محو و ناپدیدشدن خشم و رنجش خود را شاهد باشید.
دوســـت دارم این روي نوک پنجـــــهبلند شدن ها را و بوســــیدن لب های تـــــــــو را
همان لحظه هایی که تو یک عالمه مــَــــردمی شوی
و مــَـــــن یک عالمه زن !!
«...ما پیمان به آخر بردهایم! ما گفتیم؛ و با گامهای مشتاق فرو خواهیم رفت، با تاجی سرخ در دل تاریکی»
این قطعهای از شعر رابرت بروک به نام تپه است که گمان میکنم دربارهی دوستی باشد. میتواند راجع به چیز کاملاً متفاوتی نیز باشد که مشخصکردن آن همواره دشوار است. اما به نظر من دربارهی دوستی میان دو دلداده، یا دو رفیق است. دربارهی وفادارماندن، پیمان به آخر بردن، اطمینانکردن و باورداشتن. میتواند دربارهی حفظ پیمان به معنایی مذهبی نیز باشد، اما از آنجا که من شعر بروک را خواندهام، گمان نمیکنم. وفادارماندن به معنای انجام وعدههایی است که کردهاید، رفتن در دل تاریکی با تاجی سرخ، مغرور و بااشتیاق، در کنار دوستان ماندن در هنگامهی گرفتاری، با علم به اینکه کار درستی انجام دادهاید. شاید اینها ارزشهای قدیمی باشند - افتخار، وفاداری، اعتماد، غرور، حمایت، قابل اطمینان بودن، وابستگی، قدرت و دیدن چیزها از دریچهی ایستادگی و پایداری - اما این موضوع از ارزش آنها چیزی كم نمیکند. ما در جامعهای زندگی میکنیم که همه چیز را به دور میافکند و لذا وفای به عهد، حضورداشتن در آن جایی که وعده کردهاید، قابل اتکاء و اطمینان بودن، شما را به شخصی ارزشمند تبدیل میکند و این، چیزِ خوبی است.
زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی
زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چو شهد
زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است
زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است
زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست
زندگی، شـــوق وصال یار است
زندگی، تکیه زدن بر یــار است
زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است
زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است
زندگی، قطعه ســرودی زیباست که چکاوک خواند
که به وجدت آرد بر ســــرشاخه امید و رجا
زندگی، راز فـروزندگی خورشید است
زندگی، اوج درخشندگـــی مهتــاب است
زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است
زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشق برانگیختن است
زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب،
روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است
زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است
زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق
زندگی گاه شده است که برد بیراهم
زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد
همواره به دیگران فرصت دوبارهای بدهید. به آنها نشان دهید که رفتار خودخواهانه شان به این معنی نیست که خودشان نیز خودخواه و مغرورند.تعمیم دادن رفتار دیگران به هویت و شخصیت آنها روابط میان شما و آنها را خدشهدار میسازد. این باور مرکزی را نیز همواره درنظر داشته باشید که مردم با توجه به درک و شعور، آگاهی و منابعی که در اختیار دارند، بهترین رفتار، پاسخ و واکنش ممکن را از خود نشان میدهند. چنانچه از دیگران اشتباهی سر میزند که شما را بسیار ناراحت یا عصبانی میکند، لحظهای درنگ کنید و به خودتان بگویید او با توجه به درک، شناخت، آگاهی و منابعی که در اختیار دارد، بهترین عملکرد را از خود نشان داده است. البته نه اینکه آنها هویت و شخصیتی فرومایه یا بیبضاعت دارند. رفتار، پاسخ یا واکنش نامتناسب یا نامناسب آنها شاید به این دلیل است که در حالت یا وضعیت احساسی و عاظفی نامطلوبی قرار دارند. هرگز در این مواقع دربارهی خود فرد یا بهعبارتی شخصیت یا هویت واقعی او قضاوت نکنید و همیشه مثل معروف را به خاطر بسپارید که میگوید: «هر چیز را هر قدر که نازک ببرید و ورقه ورقه کنید، باز هم ورقههای ایجادشده، هرکدام دورو و دوطرف خواهند داشت.»
هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!
هیچ گاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ...
فهمــیده ام که یک زلزله ۷ ریشتری تمام مشکلات دیگر زندگی آدم را کم اهمیت می کند. فهمــیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم. فهمــیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری. فهمــیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به عشق ات بگویی "دوستت دارم". فهمــیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم، آن را به نحو احسن انجام می دهم. فهمــیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم. فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند. فهمــیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. فهمــیده ام که بیشتر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند. فهمــیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک "زندگی خوب"حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند. فهمــیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد. فهمــیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام. فهمــیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری، باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید. فهمــیده ام که عاشق نبودن گناه است. فهمــیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست. اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند. فهمــیده ام که وقتی طرف مقابل داد میزند صدایش به گوشم نمیرسد بلکه از آن رد می شود. فهمــیده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت. فهمــیده ام برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی. فهمــیده ام سخت ترین کار دنیا شناخت انسانهاست و نمی توانی به شناخت تقریبی که از یک فرد چند لحظه قبل داشته ای ۱۰۰% اطمینان و اعتماد کنی. فهمیده ام که هرآنچه را که می اندیشیم روزی به حقیقت میرسد پس مثبت بیندیشید. فهمیده ام برای به خطا نرفتن باید عاشق بود. عاشق خدا. عشق تنها چیزیه که اجازه نمیده خلاف نظر معشوق کاری انجام بدیم.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود..
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید: آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام میدهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیانعشقخود به مادرم و من بود.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سخت گیر تر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
در عرصهی موسیقی در ما چه رخ میدهد؟ ما باید ابتدا شنیدن یک تم یا ملودی را بهطور کامل بیاموزیم و آنرا به صورت یک روح مستقل درک کنیم، تمیز دهیم، محدود کنیم و مجزا سازیم. سپس، باید تلاش کنیم آنرا به رغم غرابتش، با حسن نیت تحمل کنیم و با شکیبایی و علاقه، بیان آن را بپذیریم. سرانجام، لحظهای فرا میرسد که به آن عادت میکنیم و آن را انتظار میکشیم و فکر میکنیم اگر نباشد برایش دلتنگ میشویم. از آن لحظه به بعد، این آهنگ بیوقفه سحر و حضور خود را چنان بر ما تحمیل میکند که به عشاقی متواضع و شیفتگانی سرمست تبدیل میشویم و در دنیا چیزی جز آن نمیخواهیم. این وضع تنها در موسیقی مصداق ندارد. ما دوست داشتن هر چیزی را که اکنون دوست داریم به همین شیوه فرا گرفتهایم و به خاطر حسن نیت خود، شکیبایی خود، عدالت خود و ملاطفت خود نسبت به چیزهایی که برای ما غریب است، سرانجام پاداش میگیریم، زیرا چیزهای غریب به تدریج خود را آشکار میسازد و در نظر ما به صورت زیباییهای وصفناپذیر و جدید جلوه میکند. این قدردانی، پاداش شکیبایی و میهماننوازی ماست. آن کس که خود را دوست دارد، به همین طریق موفق شده است؛ راه دیگری وجود ندارد؛ عشق را نیز باید آموخت.
عشق، شما را همچون یک دستهی گندم در آغوش میکشد آنگاه شما را میکوبد تا از پوسته درآیید و عریان شوید و در غربال میکشد تا رهایی یابید و آسیابتان میکند تا مانند برف سفید شوید و با اشکهایش خمیرتان میکند تا نرم گردید آنگاه شما را به آتش مقدس خویش میسپارد، تا نان مقدس و آسمانی شوید عشق، این کارها را با شما میکند تا اسرار دلهایتان را درک کنید، و با این ادراک پارهای از قلب زندگی گردید اما اگر بیمناک شوید و تلاشتان در عشق، تنها به آسایش و لذت محدود باشد، پس بهتر است برهنگیتان را بپوشانید، و از خرمنگاه عشق بیرون آیید، و وارد جهانی شوید تا همچنان بخندید، اما نه با همهی خندههایتان، و بگریید، اما نه با همهی اشکهایتان عشق چیزی جز خودش نمیدهد و چیزی جز از خود نمیستاند